تبليغاتX
آبی به رنگ آسمان

آبی به رنگ آسمان

آبیدلا دعا کنید ...

 

بعد از آن همه خیال های آبی قشنگ که در سر پروراندیم

بعد از آن همه شوق و غرور عاشقانه که در دل داشتیم

بعد از آن روز و شب هایی که به انتظار قهرمانیت ، بی قرار بودیم

حالا حساب کارمان را به اما و اگرها سپرده ایم

حالا باید با دلی پر از اضطراب و تشویش

با تمام خوش بینی های بی دلیل

چشم به آخرین روز پیکارت بدوزیم

وای اگر آن روز قصر آبی خیالم ویران شود ...!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 15:43  توسط نفیسه  | 

آخر چرا ؟!

بعد از اين كه با كلي سلام صلوات علي دايي سرمربي تيم ايران شد همگي خيال كرديم چه شاهكار عظيمي در تاريخ فوتبال ايران رخداد !

اشتباه هم نكرديم رويداد بي نظيري بود ! علي دايي با كلي رابطه ! به عنوان سرمربي و فرد اول كادر فني تيم ملي كارش را با هزار آرزو شروع كرد كه ۹۹/۹۹ درصد آن آرزو ها براي موفقيت خودش بود نه تيم ملي !

علي دايي

چرا‌ ؟ ؟ !

چرا ! بعد از اعلام سرمربيگري علي دايي پس از دو هفته شركت توليدي دايي كه يكي از منابع درآمد دايي است. به عنوان شركتي توليدي كه لباس و گرمكن و ... از ملزومات تيم ملي را تدارك مي بيند اعلام شد و ماهي پس از آن شركت سايپا به عنوان اسپانسر تيم ملي معرفي شد ! و خيلي صحبت ها و مطالبي كه رخداد !

علي دايي كه از فدراسيون فوتبال و سازمان تربيت بدني بي نهايت حمايت مي شود ! راحت بر اين مسند تكيه زده و خيال راحتي دارد كه حالا حالا ها از اين جاي گرم و نرم و پر درآمد تكان بخور نيست !

علي دايي

اگر در مصاحبه هاي رسانه اي او به دقت بنگريد ملاحظه مي كنيد بعد از اين كه بر تيم ملي به كلي مسلط شد ادبيات رسانه اي او تغيير كرد !

حالا با اين نتايج هم از آقايي دايي حمايت مي شود بعد از ۵ بازي و ۶ امتياز واقعا نبايد انتقاد كرد !

نه ! شما و من حق نداريم كه از جناب علي دايي انتقاد كنيم ايشان هنوز اميد دارند !

به قول خودشون ما هر بازي را مي بريم ! با اين حساب ۳ بازي ديگر را يا مساوي مي كنيم و يا شكست مي خوريم ! و با اين نتايج از جام جهاني هم باز مي مانيم تا يكبار ديگر براي مسولان تجربه شود كه اينقدر ني ني به لالاي كسي نگذارند ! انگار براي اين مسولان برانكو تجربه نشد ! آدم عاقل هيچگاه از يك سوراخ دو بار نيش نمي خورد ! اما آدم عاقل نه فدراسيون بي در و پيكر فوتبال ايران كه به عنوان بهترين فدراسيون فوتبال آسيا هم انتخاب شده !

واقعا متاسفم كه اين صحبت ها را كردم بايد بنده را ببخشايد ولي براي من سخت بود كه عرب ها بيايند تهران و ما را شكست دهند و در استاديوم آزادي شادي كنند و ما فقط سكوت علي دايي و كادر فني را شاهد باشيم !

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 20:49  توسط سپهر  | 

دل ماتم زده ...

با این دل مـــــــــاتم زده آواز چه ســــــــازم

بشکسته نی ام بی لب دمساز چه سازم

 

در کنج قفس می کشدم حســـــــرت پرواز

با بال و پر سوختـــــــــــــــه پرواز چه سازم

 

گفتم که دل از مهــــــــر تو برگیرم و هیهات

با این همه افسونگـــــــری و ناز چه سازم

 

خونابه شد آن دل که نهانگـــــاه غمت بود

از پرده در افتد اگر این راز چه ســـــــــــازم

 

گیرم که نهان بر کشم این آه جگــــر سوز

با اشک تو ای دیده غمـــــــــــاز چه سازم

 

تار دل من چشمه الحــــــــــان خداییست

از دست تو ای زخمه ناســـــــاز چه سازم

 

ساز غزل سایه به دامـــــــان تو خوش بود

دور از تو من دلشـــــــــــــده آواز چه سازم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 20:51  توسط نفیسه  | 

قانون مورفي

شايد دقت  كرده باشيد كه به سمينار مهمي دعوت مي شويد اغلب اتفاق هايي ناخواسته كه تا قبل از آن در هيچ يك از روزها خود را نشان نداده اند ، بروز مي كنند و باعث اختلال در   برنامه تان مي شوند. هر روز غذا ميل مي كنيد و هيچ اتفاق خاصي رخ نمي دهد؛ اما روزي كه مي خواهيد با لباس تميزي به جايي برويد مقداري از سس غذا روي لباس سفيد ، تميز و اتو كشيده شما مي ريزد كه در اين حالت قانون مورفي اجرا شده است.

 قانون مورفي ( Noq phy's Low) د رحالت كلي مي گويد : « اگر قرار باشد چيزي خراب شود ، مي شود. » ريشه و سال ساخت اين قانون به ماه مي سال 1949 و يكي از پايگاه هاي هوايي در آمريكا باز مي گردد. كاپيتان ادوارد مورفي در حال كار روي يكي از پروژه هاي مهم پايگاه بود كه ناگهان مدير پروژه متوجه مي شود سيستم هاي مبدل الكترومكانيكي به صورت اشتباه نصب شده ست. در اين حالت مدير پروژه با عصبانيت بر سر ادوارد فرياد مي زند :« اين ديگه چه وضعيه ! »

مورفي در جواب مي گويد :« اگر قرار باشد اين سيستم مشكل داشته باشد ، حتماً مشكل خواهد داشت » و مدير درباره ادوارد مي گويد : « اگر فقط يك راه براي خراب كردن چيزي وجود داشته باشد تو همان يك راه پيدا مي كني !»

سپس مدير پروژه در يكي از صفحات دفترچه كنترل پروژه خود مطلبي را با همين مفهوم يادداشت مي كند . چندي بعد مدير درحال انجام مصاحبه مطبوعاتي علت پيشرفت پروژه را مديون ادوارد مورفي و قانونش مي داند و اعلام مي كند كه بر اساس اين قانون تمام شرايط نامحتمل براي شكست پروژه را در نظر گرفتم.

با توجه به اينكه محصولات صنعت هوايي بايد داراي ضريب اطمينان و امنيت كاري بالايي باشد از آن پس در ساخت و توليد اين محصولات تمام شرايط غير محتمل در نظر گرفته شد و از آن پس قانون مورفي شهرت جهاني پيدا كرد. هم اكنون جنبه هاي مختلف اين قانون توسط بنيادی به نام بنياد مورفي بررسي و پيشنهادهاي مختلف در هر عرصه رده بندي مي شود.

كاربرد قانون مورفي در عرصه عمومي

-اگر احتمال اينكه چند پديده با هم رخ دهند و باعث خرابي سيستم شوند ، خيلي كم باشد. هنگامي كه شما نياز داريد سيستم درست كار كند اين پديده ها با هم رخ خواهند داد !

-همه راه حلي كه براي مشكلات ارائه مي شود ، خود مشكلات جديدي بوجود مي آورد !

كاربرد قانون مورفي در عرصه تكنولوژي

-تمامي اختراعات و اكتشافات بزرگ دنيا بر اثر اشتباه بوجود آمده اند !

-مهم ترين پست الكترونيكي را كه مي خواهي دريافت كني در ميان فايل ها گم مي شود !

-اگر يك برنامه كامپيوتر به درد نخورد بايد آن را مستند كرد و چند كپي از آنها تهيه نمود !

-اگر يك برنامه كامپيوتري مفيد باشد بايد آن را عوض كرد !

-اگر شانس انجام درست يك كار پنجاه پنجاه باشد، احتمال غلط شده انجام شده آن نود و نه درصد است !

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 20:43  توسط سپهر  | 

به دنبال خزان ...

خزان گم شد !

خزان عشق گم شد در میان چهار فصل آشنای دل

دلم تنها شد و بگرفت ز هجران خزان عشق

دلم هر لحظه با او آشنایی داشت

دلم مثل خزان درد جدایی داشت

هوای کوچه هایش باز ، افتاده بر این دل تنهای عاشق

هوای یک نگاه بغضی و ابری

هوای یک نفس از عشق

هوای یک گل زخمی !

دلم پر می کشد امشب بسویش باز

بسوی یک خزان ابری و غمگین

دلم عاشق شده امشب بسان هر نگاه با وفای او

ولی هیچ از نگاه یار نتوان گفت که بس نامهربان است و زمستانی !

دلش هیچ از خزان نشنید

دلش عاشق نبود آن یار

و من تنها و سرگردان به دنبال خزانش باز ، می گشتم ...

خزان گم شد

خزان عشق گم شد

و من نالان و گریان در پی آن فصل بارانی .

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 17:56  توسط نفیسه  | 

تلفن بلای قرن بیست و یکم

ساعت 12 شب است. تلفن اتاقتان زنگ مي زند. از خواب مي پريد و به آن جواب مي دهيد. دوست تان است و مي گويد كه چون شوهرش به ماموريت رفته ، حالا تنهايي در خانه مي ترسد. به شيوا مي گوييد كه مي تواند تلويزيون تماشا كند تا خوابش ببرد. او قبول مي كند. گوشي تلفن را مي گذاريد و دوباره مي خوابيد. چند دقيقه بعد با صداي تلفن بيدار مي شويد. باز هم شيواست و مي گويد در يكي از شبكه ها برنامه مستند جراحي چشم را ديده ، حالش بدتر شده است. او از شما خواهش مي كند با هم صحبت كنيد تا حوابش ببرد. درباره هر موضوعي كه به ذهن‌تان مي رسد ، با شيوا صحبت مي كنيد. چند دقيقه بعد هر دو نفرتان به خواب مي رويد.

در خواب مي بينيد كه وقتي در اتاق‌تان هستيد ، تلفن زنگ مي زند.

الو !!

مي توانم با پدر صحبت كنم ؟

شما ؟

من قره باغي هستم. دوست پدرت.

آها ! اتفاقي افتاده ؟

فقط زودتر صدايش كن بيايد پاي تلفن.

از خواب مي پريد و مي بينيد كه گوشي در دست‌تان است. با خودتان فكر مي كنيد كه دوست پدرتان پشت خط منتظر است. از جايتان بلند مي شويد و به اتاق پدرتان مي رويد و او را بيدار مي كنيد.

بابا ! . . . با با !

جانم ! چي شده دختر گلم ؟

آقاي قره باغي پشت خط اتاق من است.

اين وقت صبح ؟

پدرتان به اتاق شما مي آيد و گوشي را بر مي دارد. اما هيچ صدايي نمي شنود. او با موبايلش با آقاي قره باغي تماس مي گيرد.

سلام !

سلام !

چي شده ؟

چي ، چي شده ؟

الان مگه تو زنگ نزده بودي ؟

من هر قدر هم مرض داشته باشم ساعت 4 صبح به كسي زنگ نمي زنم.

دخترم گفت كه زنگ زده بودي.

نمي دونم. شايد گوشي زير بالش كه بوده ، ناخودآگاه شماره شما را گرفته باشد در هر حال من زنگ نزدم.

شما به خاطر مي آوريد كه با شيوا خداحافظي نكرديد. در همين لحظه مطمئن مي شويد كه تماس آقاي قره باغي را در خواب ديده بوديد. ترجيح مي دهيد حقيقت را بيان نكنيد.

روز بعد وقتي پدرتان مقابل خانه سوار اتومبيل خود مي شود ، يك مرسدس پليس راه اورا مي بندد. 2 مرد از مرسدس پياده مي شوند و به طرف پدرتان مي روند.

سلام ! ببخشيد كه راهتان را بستيم. مساله مهمي پيش آمده. ما از اداره آگاهي هستيم. شما آقاي قره باغي را مي شناسيد ؟

بله ! اتفاقي افتاده ؟

امروز صبح آقاي قره باغي با شليك 7 گلوله به قتل رسيده است.

نمي توانم باور كنم.

وقت براي باور كردن ، زياد است. لطفا همراه ما بياييد.

چرا ؟ به من چه ! باور كنيد از شش ماه پيش قره باغي را نديده بودم.

اما ديشب ديديد.

امروز ساعت 4 صبح با او تماس گرفته‌ايد و قتل هم حدود ساعت 4:30 رخ داده است. با هم به اداره آگاهي مي رويم. فقط بايد به چند سوال ساده پاسخ دهيد. اما قبل از آن به موجب اين حكم بايد خانه و اتومبيل‌تان را بگرديم. ون اكيپ ويژه بررسي صحنه جرم تا چند لحظه ديگر مي رسد. تابلوهاي راهنماي مجتمع‌تان كافي نيست. خيلي گشتيم تا توانستيم اين بلوك را پيدا كنيم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 14:11  توسط سپهر  | 

بارون ...

شنبه روز بدی بود

روز بی حوصلگی

روز خوبی که می شد غزلی تازه بگی

ظهر یکشنبه من ، جدول نیمه تموم

همه خونه هاش سیاه ، روی خونه جغد شوم

صفحه کهنه یادداشتهای من ، گفت دوشنبه روز میلاد منه

اما شعر تو می گه که چشم من تو نخ ابره که بارون بزنه

آخ اگه بارون بزنه

آخ اگه بارون بزنه ... 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 17:49  توسط نفیسه  | 

با من سخن بگو

 

با من سخن بگو

با من که عاشقانه ترین عشق واره ام

با من که بی ستاره ترین بی ستاره ام

حرفی به من بزن

با من سخن بگو

با من که دوست دارمت ای آبی قشنگ

با من که زار می زنمت

با دلی که تنگ مانده است و چشم های تو را دارد آرزو

با من سخن بگو ...

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 14:3  توسط نفیسه  |